تبليغاتX

تنها خداست که می ماند.. والقلم ومایسطرون
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 18:39 توسط بهار |

 

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره میبارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه میکارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوب من

 بورزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویا ها

با پر روشنی سفر گیرم


بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست
 

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی
 

کاش یارای گفتنم باشد

 بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

 سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریا ها


بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم
 

آری آغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه نا پیداست
 

من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 18:36 توسط بهار |

ازدواج احمد و فاطمه
28 مهر 88 - 23:46

 m__1_.jpg

 

وقتی به دنیا آمد دو دست نداشت و این تنها دلیلی بود که پدر و مادرش او را رها کردند و به دست پرورشگاه سپردند.تا 5 سالگی نامی نداشت و او که فقط معلول جسمی بود در پرورشگاهی در کرمانشاه ، بین کودکان عقب مانده ذهنی پرورش یافت. تا اینکه جوانی 19 ساله بود که به آسایشگاه کهریزک تهران منتقل شد.

 

m__2_.jpg

 

فاطمه نیز وقتی نوزاد بود دچار ضایعه نخاعی شد و در اثر عمل جراحی ، برای همیشه فلج ماند . تا سن 18 سالگی با پدر و مادرش زندگی میکرد اما بعد از آن احساس کرد اگر به کهریزک بیاید خانواده اش راحت تر زندگی می کنند.

 

m_3.jpg

 

بعد از چند سال زندگی در آسایشگاه ، احمد و فاطمه تصمیم به ازدواج گرفتند اما با مخالفت های آسایشگاه روبرو شدند . این بود که با ترفندی جالب و با اصرار زیاد ، بالاخره با هم ازدواج کرده و در یکی از خانه های زوج های معلول در آسایشگاه ساکن شدند.

 

m__3_.jpg

 


احمد و فاطمه با وجود معلولیت جسمی شان تمام کارهای شخصی شان را خودشان انجام میدهند.

 

m__6_.jpg

 

احمد و فاطمه در منزل.

 

m__8_.jpg

 

احمد در حال مسواک زدن با کمک پایش.

 


m__9_.jpg

 

 

m__10_.jpg

 

احمد و فاطمه هر روز مسیر خانه تا کارگاه موسیقی را با هم طی می کنند.

 

m__11_.jpg

 

احمد و دوستش مرتضی در حال نواختن موسیقی.

 

m__13_.jpg

 

تقسیم کار در منزل احمد و فاطمه.

 

m__14_.jpg

 

 

m__17_.jpg

 

و این بود از یک روز از زندگی عاشقانه احمد و فاطمه ...

و اینجا در این عکس هم احمد داشت ترانه دل دیوانه را برای فاطمه می خواند و او نیز گاهی زمزمه میکرد.

پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه

 

پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه


+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 20:2 توسط بهار |

دیرگاهیست که تنها شده ام ، قصه ی غربت صحرا شده ام ، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ، کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام .

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:31 توسط بهار |

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:30 توسط بهار |

وقتی که خیلی دیره ، تازه می فهمی که اونی که از همه ساکت تر بود بیشتر از همه دوستت داشت. ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغی بود ...........

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:29 توسط بهار |

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند . آنچه از روزگار بدست می آید با خنده نمی ماند و آنجه از دست برود با گریه جبران نمیشود!! فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم... یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است. از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است ........
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 21:6 توسط بهار |

یادگرفته ام که: 1- با"احمق" بحث نکنم وبگذارم دردنیای احمقانه ی خویش 

خوشبخت زندگی کند. 2- با"وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای ازدست دادن

 ندارد وروحم راتباه میسازد. 3- از"حسود" دوری کنم چون حتی اگردنیاراهم به

به او تقدیم کنم بازهم ازمن بیزارخواهدبود. 4-  "تنهایی" را به بودن در جمعی

که به ان تعلق ندارم ترجیح دهم

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:49 توسط بهار |

هیچ وقت گدایی نکن
آرزومند سعادت نباش

زیرا نفس همین آرزو ، مانعی بر سر راه است .

زندگی ات را به آرزو زنجیر نکن

و به هیچ هدفی چشم ندوز.

آزاد زندگی کن !

لحظه به لحظه زندگی کن !

و از چیزی نترس ، از ترس هم ازاد شو ،

زیرا چیزی برای از دست دادن نداریمچیزی هم بدست نمی آوریم ،

-
و وقتی این را بفهمی ،

کمال زندگی ات تحقق می یابد ،

اما هیچ گاه مثل گدا به دروازه های زندگی نزدیک نشو ،

هیچ وقت گدایی نکن ،

زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی گداها باز نمی شوند!

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 21:17 توسط بهار |

 

چه روزها که يک به يک غروب شد نيامدي/ چه اشکها که در گلو رسوب شد نيامدي/ برا ي ما که خسته ايم و دلشکسته ايم نه/ براي عده اي ولي چه خوب شد نيامدي..........

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 18:46 توسط بهار |

پيش گويي هاي (شگفت انگيز)شاه نعمت اله ولي(1)


قدرت کردگار مي بينم /حالت روزگار مي بينم
از نجوم اين سخن نمي گويم/ بلکه که از کردگار مي بينم
روز شنبه زشهر ذوالقعده/ تن او بر مزار مي بينم(2)
شه چو بيرون روز زجايگاهش/ شه ديگر به کار مي بينم(3)
چو فريدون به تخت بنشيند/ پسرانش قطار مي بينم
علماي زمان او دائم/ همه را تار و مار مي بينم
هست فصل حجاب در عهدش /فصل را بي تبار مي بينم(4)
چون دو ده سال پادشاهي کرد(5)/ شهيش را کنار مي بينم
پسرش چون به تخت بنشيند(6)/ بوالعجب روزگار مي بينم
غارت و قتل مردم ايران /دست خارج به کار مي بينم
اعتصاب و حساب در عهدش/ سخت بي اختيار مي بينم
ظلمت ظلم ظالمان ديار /بي حد و بي شمار مي بينم
ظلم پنهان و خيانت و تزوير/ بر اعاظم شعار مي بينم
جنگ و اشوب و فتنه بسيار /نام او زشت و خوار مي بينم(7)
کم زچل چون که پادشاهي کرد(8)/ سلطه اش تار و مار مي بينم
سيدي را زنسل ال رسول(9)/ نام او برقرار مي بينم(10)
نائب مهدي اشکار شده /قامتش استوار مي بينم
پيشواي تمام دانائي /رهبري با وقار مي بينم
رهنما و امام(11) هفت اقليم /حالت روزگار مي بينم
عدل و دادي که مي شود پيدا/ دولتش پايدار مي بينم
هر کجا رو نهد به فضل اله/ دشمنش خاکسار مي بينم
بعد از اين شاهي از ميان برود/ عالمي چون نگار مي بينم
غم مخور زآنکه من در اين تشويش/ خرّمي وصل يار مي بينم
بعد از او خود امام خواهد امد /که جهان را مدار مي بينم
دولت مهدي اشکار شود/ بلکه من اشکار مي بينم
گرگ باميش و شير با اهو /در چرا هم کنار هم مي بينم



(1): علامه شهيد مطهري مي فرمايد :شاه نعمت اله ولي از معاريف و مشاهير عرفا و صوفيه است واين مرد نسب به علي (ع)مي برد. سلسله نعمت الهي در عصر حاضر از معروفترين سلسه هاي تصوف است. قبرش در ماهان کرمان مزار صوفيان استو گويند 95 سال عمر کرد. اکثر عمرش در قرن هشتم گذشته و با حافظ ملاقاتي داشته (مجموعه آثار استاد شهيد مطهري ج14ص577)
(2):احمد شاه
(3):رضا شاه که با فشارانگليس به قدرت رسيد
(4):اشاره به برداشتن عمامه ها و قتل عام علما به بهانه کشف حجاب وروز17دي روز کشف حجاب
(5):رضا شاه حدود 0 سال حکومت کرد
(6):حکومت محمدرضا شاه که با تلاش انگليس سامان گرفت
(7):همه جاي ايران فرياد مي زدند مرگ بر شاه
(8):چل يعني چهل؛که حدود سي سال حکومت کرد
(9):اشاره به حديث معروف {رجل في القم،مردي از قم قيام مي کند}امام خميني
(10):او برقرار،به علم ابجد710 و خميني به ابجد710 مي گردد!
(11):شگفت اين که 700 سال قبل تذکر داده شده که او امام و رهبر خوانده مي شود!

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 18:37 توسط بهار |

دانلود کلیپ 90 سیاسی در وقت اضافه

کلیپ موبایل نود سیاسی در وقت اضافه

کلیپ موبایل 90 سیاسی در وقت اضافه, نسخه تخریبی 90 سیاسی که از سوی ستاد میرحسین موسوی منتشر شد، با واکنش حامیان دکتر احمدی ‌نژاد مواجه شد و مجموعه ‌ای با عنوان "90 سیاسی در وقت اضافه" تهیه شده است. این کلیپ موبایل 90 سیاسی در وقت اضافه با فرمت 3GP از طریق لینک های دانلود زیر قابل دسترسی میباشد.

نرخ تورم  Download  2.8 MB

نرخ بيکاری  Download  5.4 MB

احساس خطر  Download  5.8 MB

انرژی هسته‌ای  Download  7.2 MB

گشت ارشاد سبز  Download  2.3 MB

ضريب جينی  Download  4.3 MB

قانون ‌مداری  Download  3.9 MB

 

برای دانلود تمامی کلیپ ها بصورت یکجا بر روی لینک دانلود زیر کلیک راست کرده و گزینه Save Target As را انتخاب نمائید


لینک دانلود  Download  28.7 MB


هیچ لینک تبلیغاتی داخل فایل ها و لینک ها قرار نگرفته در صورت تمایل شما هم میتوانید تمامی لینک های دانلود کلیپ موبایل 90 سیاسی در وقت اضافه را در وبلاگ خود و بدون ذکر لینک قرار دهید.

http://plus90.persiangig.com/index.html

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 18:5 توسط بهار |

کلیپ سیاسی جالب از تفاوت های دیدار خاتمی و احمدی نژاد با دانشجویان در روز دانشجو

حتما دانلود کنید و ببینید . خیلی جالبه .

حجم : 2 mb

زمان : 4:35


دانلود کلیپ
یا

دانلود کلیپ
توضیح: من طرفدار هیچ جناح سیاسی نیستم.
+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 16:53 توسط بهار |

مشفق كاشاني

مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو صاحب‌نظرانند هنوز

لاله‌ها، شعله‌كش از سينه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غيبت، خبري باز فرست
كه خبريافتگان، بي‌خبرانند هنوز

رهروان، در سفر باديه حيران تواند
با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز

ذره‌ها در طلب طلعت رويت با مهر
هم‌عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

طاقت از دست شد اي مردمك ديده! دمي
پرده بگشاي كه مردم نگرانند هنوز
+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 13:0 توسط بهار |

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است.سخن بگوییم...
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
...
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه که می خواهیم ،
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

از یادداشتهای یک دوست 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 20:40 توسط بهار |

نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند
+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 21:2 توسط بهار |

  •                                    
  • خدايا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان، اضطرابهاي بزرگ، غم هاي ارجمند، و حيرت هاي عظيم به روحم عطا كن. لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
  • ************************
  • + نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 17:1 توسط بهار |

    سقوط توپولوف روسی؛ مرگ 168 انسان و معجزه قرآن

    سایت حکومتی رجانیوز : قرآن جيبي يكي از مسافران توپولوف سالم ماند

    پس از سقوط مرگبار هواپيماي توپولوف 154 متعلق به شركت هواپيمايي كاسپين كه منجر به كشته شدن 168 مسافر و خدمه آن شد، جمعي از كارشناسان و تيم بررسي اين سانحه به بررسي اشياء و وسايل باقيمانده از اين سقوط پرداختند كه در نهايت تعجب يك قرآن جيبي سالم كشف شد.
    اين قرآن جيبي متعلق به يكي از مسافران اين هواپيما به نام هادي نياقي است و در صفحه نخست آن نوشته شده: نياقي، عراق، كاظمين، 18 تيرماه 1384 و نهم جمادي الاول 1424.
    با آنكه شدت اين سقوط به گونه‌اي بود كه هيچ قطعه‌اي از اين هواپيما و يا از وسايل مسافران بر اثر انفجار باقي نمانده، جز بدنه چرمي كه مقدار كمي از آن سوخته شده مابقي قرآن كريم به طور كامل سالم بوده و هيچ آسيبي به آن نرسيده است.
    قرار است اين قرآن جيبي به خانواده اين مرحوم تحويل داده شود.

    + نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 20:35 توسط بهار |

    «قدرت و عظمت و جامعيت دكتر احمدى ‌نژاد را بر نمى ‌تابند چرا كه خودشان خالى‌ و ضعيفند و نمى ‌توانند تحمل كنند چنين فردى بتواند چنين كارهاى بزرگى انجام دهد.»

    اسفندیار رحیم مشایی


    + نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 20:34 توسط بهار |

     

    (1)

    از پس خوابی کوتاه، سر از زمین ماسه ای غار حرا برگرفت. هوا خنکایی لرزآور داشت. شب، گویی به نیمه خود رسیده بود.
    محمد، سر سوی بیرون چرخانید: به آسمان، هلال لاغر ماه، نور کم جان خویش را بر کوه های حرا و دشت گسترده جنوبی افشانده بود. مکه، طبیعت پیرامون آن و سر به سر جهان، در خوابی ژرف غرقه بودند. سکوتی سنگین و غریب، هستی را یکسره در خود فرو برده پیچیده بود.
    محمد، پیشتر بسیار نیمه شبان را با بیداری سپری ساخته بود؛ لیک، آن مایه سکوت و آرامش را، هرگز نه شنیده و نه احساس کرده بود.

    (2)

    محمد به هر گوشه آسمان که نگریست او را دید.
    پس، صدایی به لطافت باران و خوشنوایی آوای جویباران از او برخاست:
    ـ ای محم........د!
    محمد با لرزه ای آشکار در صدا، پاسخ گفت: بــ........بله؟
    ـ بخـ.........وان!
    ـ من......؟! چــ......چه بخوانم!؟
    ـ نام خدایت را!
    ـ چـ.... چگونه بخوانم؟
    ـ بخوان به نام پروردگارت که بیافرید.
    محمد، هم نوا با آن موجود آسمانی، خواندن آغازید:
    ـ .... آدمی را از لخته ای خون آفرید.
    بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترین است
    همو که به وسیله قلم آموزش داد
    و آدمی را، آنچه که نمی دانست، آموخت...
    خواندن پایان یافته بود. صدای آسمانی، فروخفت. آنگاه، دیگربار، گوینده آن به هیأت نخستین درآمد؛ و آن توده نور آسمانی، به یکباره کمرنگ، و سپس ناپدید گشت.

    (3)

    خواست تا از جای برخیزد لیک در زانوانش نایی نمانده بود. پس، پاها در زیر سنگینی تن، دوتا شدند؛ و او، بر زمین پهن شد. در همان حال، پیشانی بر زمین نهاد، و صدایش به گریه، فراز شد.
    محمد دست راست را تکیه گاه خویش ساخت و تن را زمین ماسه ای کف غار برکند. در پی آن دقیقه های بس دشوار که بر او گذشته بود اینک بیش و کم احساس توانی در زانوان می کرد. نه چندان بسیار. در آن مایه که بتواند بر پای بایستد و تن لخت و سنگین شده را ـ هرچند دشوار و کند ـ سوی شهر و سرای خویش کشاند.
    بر پای ایستاد. ردا و عبا را بر شانه ها و تن میزان ساخت و از حرا پای به در نهاد.
    شب همان شب ساعت پیشین بود و آسمان و ستارگان و هلال باریک ماه همان و کوه حرا و دشت گسترده جنوبی پیش پای آن و مکه نیز همان. لیک گویی در پس پشت آن آرامش و سکوت ظاهری، جنبش و ولوله ای آغاز گشته بود. در پس پرده انگار ماجرا در جریان بود.

    (4)

    فضا انگار انباشته زمزمه ای شورانگیز بود. کوه و دشت و سنگ و خار بوته و خاک، به نجوایی مرموز در گوش جان یکدیگر بودند.
    ـ درود بر تو، ای برگزیده خدا!
    محمد به این سو و آن سو سرچرخانید. جز طبیعت آشنای بی جان پیرامون اما، هیچ ندید: همان کوه حرا بود و تخته سنگ های برهنه سیاه و خشن آن نیز در جنوب آن، سلسله کوه های کم بلندای گرداگرد مکه.
    پس امتداد آن کوه ها، که از سویی، رو به جانب یثرب داشت، با دره ها و ساده دشت های خشک حاشیه آنها.
    سر به سر طبیعت بود. غنوده در آغوش تیره شب. ژرف، خاموش و اسرارآمیز، بی هیچ موجود سخن گو در آن.

    (5)

    به کمرکش کوه ناگاه دگرگونی ای مرموز در فضای پیرامون خویش احساس کرد. پس در افق روبرو ـ آنجا که آسمان در پیوند پیوسته خویش با زمین یکی می شد ـ نوری شگرف و اثیری دید که سر به سر، فضا را پوشیده بود.
    چون نیک نگریست، در میان آن هاله نور، همان موجود آسمانی پیشین را دید که حضورش جمله افق نگاه او را پر ساخته بود.
    در بیداری بود این، آیا؟
    شتابان سر به جانب راست چرخانید. شگفتا...! آنجا نیز بود؛ با همان سیما و هیأت مردانه، و آن شکوه فرازمینی. گویی با هزاران بال ایستاده بود. گام ها گشاده از هم. انگار هر پای کودکی را در کرانی از آسمان استوار ساخته بود. این یک در خاور و دیگری در باختر.
    دیگر آن سو و آن دیگر سو... باز او بود. به همان گونه و با همان صورت!
    بیم و خلجانی تازه بر جان محمد اوفتاد.
    پروردگارا.... او کیست؟! از جان محمد چه می خواهد؟

    (6)

    همان صدای آسمانی روح بخش در فضا پیچید و در گوش جان محمد نشست.
    ـ ای محمد... تو پیامبر خدایی، و من فرشته او، جبرئیلم.
    «چه....؟!»
    ـ ای محمد.... تو پیامبر خدای، و من فرشته او، جبرئیلم.
    پروردگارا.... چه می شنید او؟! درست آیا شنیده بود؟
    ـ ای محمد.... تو پیامبر خدایی، و من فرشته او، جبرئیلم!
    نه... این رؤیا بود! این از هر بیداری آشکارتر و حقیقی تر بود!
    پس، از پس آن سده ها سکوت، خواست آفریدگار جهان بر آن قرار گرفته بود تا باری دیگر با بندگان خویش سخن گوید! نیز، از میان جمله آفریدگان بیرون از شمار خویش، او را شایسته این هم سخنی و میانجی رسانیدن پیام خود به مردم دانسته بود!

    (7)

    موجود شکوهمند آسمانی رفته بود. پیامبر نوانگیخته، با دریایی از احساس های گونه گون، بر جای مانده بود.
    پیامبر، تب زده، با لرزشی پیاپی از هیجان در شانه ها، سر فروافتاده و بی رمق، پای بر دشت دامنه حرا نهاد.
    اینک حالتش چنان بود که آن سکوت و سکون و خلوتی بی خدشه طبیعت را که پیشتر آن مایه دوست می داشت، تاب نمی آورد. آرزومند سرای امن خویش بود و کنار آسوده همسرش، خدیجه. گویی تنهایی، تاب تحمل آن مایه شور و هیجان و اضطراب یکباره را نداشت. زودتر بایستی هم رازی همدل می یافت و بخشی از این بار پشت شکن را بر دوش وی آوار می ساخت.
    کاش این دو فرسنگ راه حرا تا محله آبطح، چندی کوتاه تر بود! یا کاش یک تن از اهل سرایش بود، تا با وی، این راه دراز پایان ناپذیر را، کوتاه می ساخت!

    (8)

    در را کوفتند. نرم آن سان که عادت اباالقاسم به دیرگاهان شب و ناوقت ها بود.
    دانستم که اوست.
    چون در بر وی گشودم، در پرتو نور شمع، دیدمش: نه بر آن حال بود که رفته بود: رنگ پیوسته گلگون رخساره اش سخت پریده بود و چشمان درشت سیاه و نافذش حالتی تب زده داشت. چندان رمق از کف داده بود که گاه ورود به سرای، دست بر دیوار می نهاد و گام های کوچک و آهسته برمی داشت. با این رو، بویی خوش ـ خوش تر از بوی جمله آن عطرها که به کار می برد ـ با وی بود. چندان خوش، که من از آن پیش تر، آن گونه بو نشنیده بودم. هم، سیمای پیوسته تابناکش، اینک تابشی دوچندان یافته بود.
    به اتاق، چون بر تخت آوار شد برکنارش نشستم و دستان داغ او را در دو دست گرفتم و پرسیدم: مرا بازگوی، ای پسرعمو؛ که بر تو چه رفته است؟!
    با صدایی که گویی از بن چاه برمی آمد، به شرح، ماجرا را بازگفت.
    با شنیدن آن سخنان، انگار جهان، یکسر، از آن من شد. چندان که شرم اگر بازم نمی داشت و هم نیمه شب نمی بود، شهر را از هیاهوی شادمانه خویش می انباشتم.

    (9)

    گفت: ای خدیجه، من در خویش سرما می یابم. روی اندازی بر من افکن.
    بالشی چرمین در زیر سرش نهادم و عبا بر او کشیدم. لرز اما، رهایش نمی ساخت.
    آنگاه لحافی آوردم و بر وی افکندم. لیک، لرزش تنش هنوز چندان بود که لحاف را به جنبش درمی آورد.
    این بار گلیمی بر لحاف کشیدم. تا نرم نرم، آرام گرفت. باز اما، گهگاه موج لرزه ای گذرا بر تن او می افتاد. چندان تند، که جنبش تنش، از ورای گلیم، آشکار می گشت.
    چون چندی گذشت و نفس های او آرام و کشیده شد، دانستم که به خواب رفته است.

    (10)

    با نشستن نخستین گنجشک بر کف سنگ فرش حیاط، پیامبر ناگاه در جان خویش جنبشی احساس کرد. نخست در زیر عبا و لحاف و گلیم، سنگین، جنبید. پس، نرم پلک گشود، و دیگر بار دیده بربست.
    از آن تب و لرز پیشین، هیچ اثر نمانده بود. لیک کوفتگی ای سخت در تن و دردی اندک در سر، بر جای مانده بود.
    چه مایه پیکر کوفته و روان خسته اش در تمنای خواب بود! چه سان دلخواه و شیرین بود آن لحظه ها!
    لیک، آن لحظه های خوش، دیر نپایید. پیامبر، غوطه ور در میانه خواب و بیداری، ناگاه، چندی، صدایی، چونان کشیده شدن آهن بر آهن، شنید. آنگاه صدایی دیگر در گوشش نشست:
    ـ ای جامه بر سر کشیده.
    برخیز!
    صدا، بیگانه و هم آشنا می نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه ملایم نسیم که در میان برگ های نخلی پیچید. یا آواز خیال انگیز جویباری که از میانه قلوه سنگ هایی کوچک، در دشتی ساکت راه گشاید و پیش رود.
    محمد پلک بر هم زد و سر، از زیر روانداز به در کرد.
    درست آیا شنیده بود او؟ این صدا آیا در بیداری بود؟!
    آه... چگونه از یاد برده بود...! این، همان صدای فرشته دوشین بود که در غار حرا و از پس آن، در افق های آسمان صحرا بر او آشکار گشته بود. این، صدای جبرئیل بود.

    (11)

    محمد، چونان بنده ای گنهکار که در خدمت به سرور خویش کوتاهی کرده و از یاد او غافل گشته باشد، به تکانی تند، سر از بالش چرمین برداشت؛ روانداز به یک سوی افکند، و در جای نشست. پس، تندتند سر سوی پیرامون چرخانید و به حالت ناگاه از خواب پریدگان، بریده بریده، گفت: ها... برخاستم... برخاستم! اینک چه کنم؟
    ـ برخیز، و مردم را بیم ده؛ و پروردگارت را به بزرگی یاد کن، و جامه خویش را پاکیزه گردان!
    صدا، گویی که در کوهستانی تهی و برهنه پیچیده باشد، به چند بار در ذهن پیامبر پیچید و در گوش جانش تکرار شد:
    «ای جامه بر سرکشیده؛
    برخیز و مردمان را بیم ده؛
    و پروردگارت را به بزرگی یاد کن؛
    و جامه خویش را پاکیزه گردان....!
    ای جامه بر سرکشیده؛ برخیز و مردمان را بیم ده؛ و پروردگارت را به بزرگی یاد کن؛ و جامه خویش را پاکیزه گردان....!
    ای.....»
    فرشته وحی رفته بود. بی برجای نهادن هیچ نشان از خویش؛ جز آن عبارت خوش آهنگ هشدار دهنده، که اینک ناخودآگاه، بر زبان پیامبر جاری بود:
    ـ ای جامه بر سرکشیده...

    (12)

    «برخیز ای غنوده بستر امن و آسایش؛ که دوران خواب و آسایش تو، تا آخرین دم زندگانی ات، به سر آمد! برخیز و ندا در ده و خوابزدگان غافل را بیدار ساز! بر پای شو و در جهان صدا درافکن و به آغاز دورانی نو، نوید ده!»
    این، نیک برخاستن از بهر حق، اوج آرزوی سالیان دراز محمد بود. هم، یاد خدای بلندمرتبه، پیوسته با وی بود. هرچند آداب درست این یادکرد، نیک بر او آشکار نبود... لیک، اینک چه سان مردم را بیم دهد و سوی خدای خواند؟ از چه کس بیاغازد؟... که را خواند تا اجابتش کند؟ سخن وی را آیا پذیرا می شدند؟ دروغگویش نمی خواندند؟... زمانه برایش چه بازی ها در آستین داشت که او از آنها آگاهی نداشت؟

    (13)

    ـ هان، ای اباالقاسم، تو را سخت در اندیشه می بینم! حال آنکه این نوید می بایست شادمانت می ساخت!
    پیامبر، دغدغه خاطر را باز گفت. خدیجه، ساده و سبکبار، چونان کودکی شوق زده، گفت: این نباید که بر تو دشوار نماید!
    پس، چون نشانه پرستش در دیدگان شوی دید، افزود: از مردمان یکی من! نخست از جمله ایشان، کیش خویش را بر من عرضه کن. اینک برگو که چه بایدم کرد؟
    ابرهای اندوه، به یکباره گویی از آسمان دل محمد به یک سو رانده شدند. سایه تاریک غم از دیدگانش زدوده گشت، و برقی از شادی در آنها جستن گرفت.
    چه مایه زلال و هم دل و همراه بود این زن، این همسر، این همراز، این یاور، دلش چه مایه دریایی بود این عزیز!
    با خدیجه، کم تر می شد که محمد بر خویش گمان بی کسی برد و احساس ناتوانی کند. هم، خدیجه، برای محمد فرزندانی آورده بود، روشنابخش دل و گرماده کانون زندگانی وی، اینک در این آزمایش بس دشوار نیز، خدیجه پیشگام گواهی بر درستی دعوت و پذیرش آیین وی گشته بود....
    ـ ها....، ای پسرعمو؛ برگو که چه بایدم کرد؟
    ـ آه.... آری! نخست باید که بر یگانگی خدای بلندجایگاه و برتر گواهی دهی.
    ـ و آنگاه....؟
    پیامبر با حجب هماره خود، که به حیای دوشیزگان نوجوان پهلو می زد، گفت: بر پیامبری من گواهی دهی.
    پس، به خدیجه آداب گفتن آنها را آموخت.
    خدیجه، بی هیچ درنگ، با رغبت بسیار گفت: گواهی دهد خدیجه که خدایی جز آفریدگار یکتا نیست و محمد، بنده و فرستاده اوست.

    (14)

    پیامبر در حال طواف، ورقه را دید. او نیز در کار زیارت کعبه بود. عصای خیزران تراش خورده در دست راست، با نهادن دست دیگر بر دیواره پارچه پوش کعبه گرد آن می چرخید و زیر لب به راز و نیازی نیایش گونه با پروردگار خویش بود.
    با برخورد عصایش با پای رسول خدا، پوزش خواه گفت: آه.... از من درگذر ای بنده خدا!
    پیامبر با لبخنده ای مهرآمیز گفت: بخشیده پروردگار
    با شنیدن آن صدای آشنای شیرین، مردمکان به خاکستری گرویده دیدگان ورقه، چندبار در چشم خانه ها جنبشی تند گرفت؛ و هم در آن حالت گفت: ها.... تویی ای اباالقاسم؟!
    پیامبر با آمیزه ای از صمیمیت و احترام گفت: آری ای ورقه.
    ـ نیکو...! نیکو.....! اینک ای برادرزاده مرا بازگوی که به کجا و در چه کاری؟ چه دیده و چه شنیده ای؟
    ـ خیر و نیکویی. ای ورقه
    ـ به یقین که از غار حرا می آیی که در این ساعت شامگاه به طواف کعبه آمده ای؟
    (چه آشنایان نیک می دانستند که عادت اباالقاسم این بود که چون از حرا به مکه باز می آمد، نخست از هر کار به طواف کعبه می رفت.)
    ـ آری
    ـ دوش همسرت حکایت ها می کرد، شگفت. لیک، دوست تر می دارم تا جمله آن ماجراها را از زبان تو باز بشنوم.
    پس، چونان بینایان، سر به هر سوی چرخانید و گفت: نباید که در این پیرامون، بیرون از ما دو تن کسی باشد!
    ـ چنین است!
    ـ ورقه دست گرم و مردانه رسول خدا را در میان دست سرد و خشکیده خویش گرفت؛ و با هم، راهی گوشه ای از صحن حرم شدند که در آن ساعت شامگاه، تهی از هر آمد و شد بود.

    (15)

    یادت هست ای اباالقاسم، آن روز به دوران خردسالی ات، که با دایه ات.... نامش چه بود؟
    ـ حلیمه
    ـ آری..... با حلیمه از صحرا به مکه می آمده بودی. به راه او تو را گم کرده بود و جمله مردم شهر را به جست و جو و یافتنت بسیج کرده بود؟
    پیامبر، بیش و کم، آن روز به خاطرش می آمد. هم، هیچ گاه از یاد نمی برد آن که بر حاشیه راه، به زیر آن بوته خار بزرگ بازش یافت همین ورقه بود. لیک، آن ورقه شاداب و برومند با آن دیدگان عسلی لبریز از شور و زندگی کجا و این پیر رنجور قامت شکسته کجا!
    به کنار رواق ها رسیده بودند. ورقه، با یاری پیامبر، بر پاره سنگی صاف نشست که بر کناره دیوار رواقی، چونان سکویی نهاده شده بود. پیامبر نیز بر کنار او نشست و سخن آغاز کرد...
    با پایان گرفتن سخن پیامبر، ورقه دستان او را در میان دستان خویش گرفت و با فشاری از سر هیجان گفت: ای محمد؛ سوگند به آن پروردگار که روان ورقه در دست اوست، آن فرشته که دوش بر تو فرو آمد، همان نگاهدار بزرگ راز خداوند است، که پیشتر بر موسی و عیسی فرو می آمد و آن سخن که او تو را گفته، وحی خدا بوده است. اینک تو پیامبر آخرین و بهترین جهانیانی. لیک، باید که در این راه پایداری بسیار ورزی. چه، هرگز چون تو مردی نیامده است. جز آنکه قومش به دشمنی وی کمر بسته اند. پس تو نیز آنگاه که پیامبری خویش را آشکار کنی و مردمان را سوی خدای خوانی، دروغ گویت خوانند و برنجانندت. پس، از مکه به درت کنند، و با تو ستیزه در پیش گیرند.
    ورقه آهی از بن جان کشید، و آب در دیدگان، گفت: من اگر آن زمان می بودم که قوم تو با تو چنین می کنند، هر آینه، خدای را ـ چنان که او داند ـ یاری می کردم!

    (16)

    آنچه که جبرئیل ـ نامش بلند ـ بر تو عرضه کرده است و از این پس عرضه خواهد کرد، همان حقیقت است که من در پی اش تا شام و اردن رفتم و جوانی و تندرستی خویش را بر سر بازجست آن نهادم. همانها که زید عمرو در پی اش جمله جزیره العرب را از زیر پا گذر داد و تا بیت المقدس و بین النهرین رفت، و سرانجام نیز نقد عمر را بر سر آن نهاد.
    ای کاش اینک زید می بود و درستی راه و پایان انتظار دراز خویش را می دید. هرچند که او گرویده به تو، از جهان بیرون شد.
    آری ای برگزیده خدا...! او پیشتر تا تو برانگیخته شوی، به پیامبری ات گواهی داد... چون خبر کشته شدنش آمد، عامر، پسر ربیعه مرا گفت: روزی زید عمرو مرا گفت: ای عامر! من چشم به راه پیامبری از فرزندان اسماعیلم. لیک بیم دارم که به روزگار وی نرسم. از این رو، از هم اینک به او باور آورده ام و بر پیامبری اش گواهی می دهم. پس تو اگر زندگانی ات دراز بود، و دیدی اش، درود زید را به او برسان.
    از زید پرسیدم: مرا نشانه های او نمی گویی؟
    گفت: می گویم.
    پس، گفت: وی نه کوتاه قامت است نه دراز بالا. نه پرموست نه کم مو. سیمایی نمکین دارد که به سرخی می زند. در دیده او، سرخی ای است. هم، نشانی، چونان لکی خزگون با رنگی رو به سیاهی بر پشتش ـ در میان دو کتف ـ دارد نامش احمد است، و در این دیار دیده بر جهان می گشاید.
    ای عامر؛ چون او دعوت آشکار ساخت، مباد که از وی غفلت کنی ـ که من در جستجوی دین ابراهیم، جمله سرزمین ها را گردیدم و از یهود و ترسا و آتش پرست درباره آن پرسیدم. لیک، جمله گفتند که این کیش، از این پس خواهد بود.

    http://www.leader.ir/langs/mabaas/index3.php

    + نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 20:59 توسط بهار |

     

    واسه كسي خاك گلدون باش كه اگه به آسمون رسيد بدونه ريشه اش

    كجاست.....

    + نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 18:55 توسط بهار |

    در این تصویر قدیمی فرزندان رهبر به ترتیب از بزرگ به کوچک حجج الاسلام سید مصطفی، سید مجتبی، سید محسن(مسعود) و سید میثم می‌باشند.

    + نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 21:27 توسط بهار |

    + نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 21:23 توسط بهار |

    وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
    مهلت تولد دوباره نيست
    مردن دوبارهء من وقتشه


    ديگه ديره واسه گفتن
    اين كلام آخرينه
    فرصت ضجه نمونده
    لحظه های واپسينه


    ديگه با عاطفه دشمن
    واسه دلسنگي رفيقم
    توی شط سرخ نفرت
    بی صداترين غريقم


    من عروسك كدوم بازي وحشت
    من عروس قحطي كدوم تبارم
    كه مثل تولد فاجعه سردم
    كه مثل حادثه آرامش ندارم


    سرد و ساده و شكسته
    آينه ي قديمي ام من
    با چراغ و گل غريبه
    با غبار صميمي ام من


    مي مونم زير هجوم
    سنگي آوار كينه
    واسه بازيچه نبودن
    آخرين بازي همينه


    وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
    + نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 12:44 توسط بهار |

    منو بشناس ،

    نذار ناشناس بمونم
    نذار يه عمر به تن تو
    مثل يك لباس بمونم


    منو بشناس تا بتونيم
    پيش هم دوام بياريم
    براي مردم بي عشق
    قد عشق پيام بياريم


    منو بشناس تا بتونيم
    واسه درد دوا بسازيم
    واسه ي ابراي ساكت
    تا خزر صدا بسازيم


    مرد خوبم منو بشناس
    اين قشنگ ترين علم هاست
    من يه دريا احتياجم
    بيا يك قطره مو بشناس





    من كي ام ، قله ي البرز
    يا كه كوهي از مقوا
    من چي ام ، يه شعر محكم
    يا ظريف ترين حرف ها


    من چي ام ، يه سوزن ريز
    گم شده تو كاه ابهام
    نه من آسون تر از اينام
    منو پيدا كن تو حرفام



    من نه عارفم نه صوفي
    نه درشت كلام و فاضل
    من زنم يه زن عادي
    گاهي مجنون گاهي عاقل


    منو بشناس تا بتونيم
    واسه درد دوا بسازيم
    واسه ي ابراي ساكت
    تا خزر صدا بسازيم



    اگه زخمام بي مداواست
    اگه روح من معماست
    تو صدام يه عقده حرفه
    لااقل صدامو بشناس


    من چي ام يه سوزن ريز
    گم شده تو كاه ابهام
    نه من آسون تر از اينهام
    منو پيدا كن تو حرف هام


    منو بشناس

    + نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 12:34 توسط بهار |

    دیوار

     

     

     

     

     

    از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
    نه طاقت خاموشي نه
    ميل سخن داريم
    آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزيم

    هنگامه حيرانيست خود را به
    كه بسپاريم
    تشويش هزار آيا وسواس هزار اما

    يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها
    داريم
    دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را

    تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و
    نمي‌باريم

    از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

    نه طاقت خاموشي نه ميل سخن
    داريم

    ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب

    گفتند كه بيداريد گفتيم كه
    بيداريم
    دوران شكوه باد از خاطرمان رفته‌است

    امروز كه سد بسته‌است خشكيده و
    بي‌باريم

    از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

    نه طاقت خاموشي نه ميل سخن
    داريم
    تشويش هزار آيا وسواس هزار اما

    يك عمر نمي‌ديدم در خويش چه‌ها
    داريم
    دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را

    تيغيم و نمي‌بريم ابريــم و
    نمي‌باريم

    ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب

    گفتند كه بيداريد گفتيم كه
    بيداريم
    من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

    اميد رهايي نيست وقتي همه
    ديواريم

    از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

    نه طاقت خاموشي نه ميل سخن
    داريم
    آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزيم

    هنگامه حيرانيست خود را به كه
    بسپاريم

    از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم

    نه طاقت خاموشي نه ميل سخن
    داريم
    آوار پريشانيست رو سوي چه بگريزيم

    هنگامه حيرانيست خود را به كه
    بسپاريم

     

     

     

    + نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 17:47 توسط بهار |

    در آغاز کلمه بود...



    زینهار از عشق نگریزی و با رنج آن نستیزی که در این آزمون رازهای دل بر تو آشکار می شود تا خود را در قالب خدا بریزی. ...

     
    در آغاز کلمه بود، کلمه خدا بود، خدا زندگی بود، زندگی مهر بود و مهر نور بود که در تاریکی درخشید و خود را به هزار گونه آفرید.
    میهمان ناخوانده شد، خانه‌ی دل را از خود چنان انباشت که نه من ماندم و نه جایی برای غیر گذاشت.
    دوست شد هر چه گفت باور داشتم. آتش برسرم ریخت آبش برداشتم. طردم کرد به خود خواندنش انگاشتم. ویرانم کرد آبادیم پنداشتم.
    هاتف شد، ندایش را شنیدم، سر از پای نشناخته بدنبالش دویدم، از آن رو که هم راه بود و هم راه بر، نه به مقصد و نه به سختی راه اندیشیدم.
    آموزگار شد، همان دم که از آب زندگیم نوشاند با شوکران مرگ هم مرا سوزاند، لیک آموزه‌هایش را به جان خریدم. بدان هنگام که با نوشداروی دیدار به بهشتم خواند با زهر جدایی به دوزخم کشاند سر سپردم، از پی‌ آمدی نرمیدم.
    شجاعت شد، هراس‌هایم را ربود. مغنی شد زیباترین ترانه‌ها را در گوشم سرود. ساحل امن شد دلم در کنار دریایش از نام و ننگ آسود.
    خیش شد مزرعه‌ی روحم را خراشید، دست شد بذر همدردی در آن شیارها پاشید. گندم لذت شد با خارهای درد روئید.
    صلیب تنهایی شد بر دوش غربتش کشیدم، ادراک شد با جهانی معنای رنج کشیدن را چشیدم، شعور شد، از خشونت بیزاری جستم و مهر ورزیدن را برگزیدم.
    زینهار از عشق نگریزی   و با رنج آن نستیزی که در این آزمون رازهای دل بر تو آشکار می‌شود تا خود را در قالب خدا بریزی.
    از آنرو که در آغاز کلمه بود، کلمه خدا بود، خدا عشق بود و عشق غزلی که زندگی را با درد و شادی هم زمان می‌سرود.
    شکوفه تقی
    اوپسالا ٢۷ ژوئن ٢٠٠٩

    + نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 16:36 توسط بهار |

     
    Entry for April 20, 2009 magnify
    جایی دوراز زمین
     
    یك نفر اهل سیاره ی تنهایی است
     
    یك نفر كه ...
     
    با خودش حرف می زند
     
    با خودش می نویسد
     
    با خودش می خندد
     
    با خودش گریه می كند
     
    با خودش قدم می زند
     
    با خودش شعر می سراید
     
    با خودش ...
     
    جایی دور از زمین
     
    یك نفر همسایه ی خداست
     
    یك نفر كه سایه ای است
     
    برای دلتنگی هایش
    + نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 11:0 توسط بهار |

    يك پنجره براي من كافيست
    آنچه در زیر می آید ، نوشته ای است از سرلشکر فیروز آبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح
    بسم‌الله الرحمن الرحيم

    اللهم نرغب اليك في‌ دوله كريمه
    تعز به الاسلام و اهله
    و تذل به النقاق و اهله

    "حمد باد خداوندي را كه آفريدگار بندگان است و گستراننده زمين است و روان كننده آبهاست به پستي‌ها و روياننده گياهان است بر بلنديها اوليتش را آغازي نيست و ازليتش را پاياني نيست. اول است بي‌هيچ زوالي، باقي است بي‌هيچ مدتي. پيشاني‌ها در برابر او بر خاكند و لبها به ذكر وحدانيت او در جنبش. "
    با اين مقدمه اجازه مي‌خواهم عرض كنم: يا صاحب الزمان سلام عليكم
    سلام خدا و ملائك بر تو و بر پدران طيب و طاهرت. سلام بر جد بزرگوار پيامبر اعظم و بر جد مظلومت شير خدا امير مومنان. سلام بر جد مظلومه پهلو شكسته اول شهيده راه ولايت حضرت زهرا سلام بر عموي دل شكسته مغموم و مظلوم و مسموميت امام مجتبي، سلام بر پدر غريب و مظلوم و لب تشنه‌ات سيد الشهداء و بر خون پاك او و خاندان شهيد و اصحاب بي نظيرش.

    ............
    مهدي جان! به فرزندان و نوادگان مان ياد داده‌ايم منتظرت باشند، پرچم اين نظام مقدس را در اهتزاز داشته باشند تا تو بيايي كه امام خميني فرمود: انقلاب ما مقدمه انقلاب جهاني به رهبري حضرت حجت است. سيد و مولاي ما از خدا مي‌خواهيم و تو نيز دعا كن كه انقلاب اسلامي ايران با انقلاب جهاني شما پايدار ماند و دعا بفرما آنگاه كه ظهور مي‌كني اگر مرگ ميان شما و ما جدايي انداخته باشد، خداوند ما را از قبر بيرون آورد در حالي كه كفن را بر كمر پيچيده و سلاح بر كشيده باشيم و دعوتت را لبيك گوئيم و زير پرچم پر مهر و عدالت پروري و نوراني امتت به شهدا بپيونديم.
    http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=77663
    + نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 19:21 توسط بهار |

    امام مهدي عج
    خداوندا وعده هايي را که به من دادي تحقق بخش ...و فرج مرا زود برسان و به من قدرت ونصرت ببخشاي و فتح بزرگ را نصيبم گردان ...
    صحيفه المهدويه ص115

    امام صادق ع
    ازاري را که قائم به هنگام رستاخيز خود از جاهلان اخر الزمان ميبيند بسي سخت تر است از انهمه ازار که پيامبر از مردم جاهليت ديد
    بحار ج 52 ص 362

    درد دل امام زمان با مردم

    ***

    حرفها دارم بگويم با شما
    تا شود محکم دل و ايمانتان

                                                          

    عرضه ميگردد به من حال شما
    پس نظاره ميکنم در کارتان


     

     

    هان عزيزانم کدامين سو رويد ؟
    اين منم چون کعبه آمالتان


     

    قولتان با فعلتان همراه نيست
    بر کدامين پايه است رفتارتان


     


     

    آيه هاي واضح قرآن منم
    پس چرا دوريد از قرآنتان


     

    يوسف زهرا منم کو عاشقي ؟
    تا بجويد از دل بازارتان


     

    دوست دارم گفتگو با من کنيد
    ميپسندم ناله هاي زارتان


     

    شيعيانم من غريب و مضطرم
    ياد من رفته چرا از يادتان


     

    دم به دم گوئيد آقا جان بيا
    پس چرا اينگونه است کردارتان


     

    درد دل گفتم ولي با اين وجود
    شاد ميگردم من از ديدارتان


     

    منتظر باشيد با اعمال نيک
    تا خداوند هم کند اکرامتان


     

    يکزبان باشيد و فريادم کنيد
    لطف و تاييد خدا همراهتان


     

    از خدا خواهيد تعجيل فرج
    تا که باز آيم شوم من يارتان


     

    + نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 18:55 توسط بهار |

     
    سرگرمی فال بازی چت شبکه تلویزیونی اخبار عکس لطیفه طراحی حرفه ای وب سایت Design Host Domain


    Javascripts


    http://سايت آموزش ايرانيان